عاشق بد شانس
بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی
و به همراه خودش کوله باری از تبریکات و آرزوها و هدف های خوب برای شما داره. ولی چقدر برو بیا داره و دنگ و فنگ...البته صد و هشتاد درجه تفاوت داره... .هفت،سر به هوا بود و هشت سر به زیر .خدا کنه این تفاوت تو همه چیز نباشه چون تو بعضی چیزا غیر تحمله...مثلا...هیچی ولش کن...خودتون حدس بزنین بهتره .البته چون ۸ سر به زیره ، به نظر من امسال رو باید رهبر عزیزمون سال سر به زیری اعلام کنه، که فکر کنم ثمره ای نداشته باشه. با توجه به چشم هیزیه آقایون ما که به خانومای مجرد و متعهل و بچه و غیره نگاه محبت آمیزی دارن....و دلیل دیگه اینکه همه لوازم آرایش ها باد میکنه و دختر خانومای قرتی نمیدونن چجوری خرج کنن پولشونو،چون کسی دیگه نگاشون نمیکنه.اگه زبونم لال همه پسرا سر به زیر بشن،آمار ازدواج هایی که با یک نگاه بوجود میاد هم به منفی میرسه...و آمار طلاق هم کمتر میشه...ولی یه بدی داره که کشور میشه مثل یه دبه ترشی،چون دخترا همه ترشیده میشن ولی از طرفی یه خوبی هم داره هر چی ترشی بیشتر قدمت داشته باشه خوشمزه تره...تشبیه دختر خانوما به سیر ترشی که بی ربط هم نیست. قصد توهین به هیچ قشر و جنسی رو نداشتم...خواستیم یه خورده بخندیم... این روزا خیلی وقت کم آوردم واسه انجام دادن کارهام.ولی تو دقیقه نود بیشترشو تونستم انجام بدم.ازینکه یه آدم دیگه ای شدم و تغییرات خیلی مهمی رو تو خودم قبل از سال نو ایجاد کردم،خوشحالم.ماه اسفند برام خیلی خوب بود.همینطور برای خانوادم.نیما بهت تبریک میگم که واقعا داری خوب پیش میری و خیلی حساب شده داری به تک تک هدفات میرسی.خودتم میدونی که چقدر حرفای دکتر هدایتت کرد و از جون و دل باورشون داشتی و هدفات واست یه دقدقه شده بودن و هستن.ازت خیلی چیزا یاد میگیرم. تو خط بعدی که میخوام بنویسم درست یک سال و نیم یعنی هجده ماه جلو افتادم و میتونم کلی ازش به خوبی استفاده کنم که هدفم هم همینه و میدونم میتونم بدستش بیارم.همه این یکسال و نیم جلو افتادن در ۲۲ اسفند ۱۳۸۷ اتفاق افتاد زمانیکه کارت معافیت از خدمتم رو بابام بهم داد.البته دور از تصورم نبود،چون خیلی به اینکه یه جوری میشه که من خدمت سربازی نرم فکر میکردم و خیال پردازی میکردم و در نهایت به قول دکتر آزمندیان هر طوری فکر کنید درست فکر کردین رسیدم و شاخ درآوردم و همون لحظه به مامان و بابام گفتم که من روزی همین صحنه رو میدیدم.از بابام خیلی تشکر کردم،هر چند که میدونم هرکاری کنم جبران زحمتی که واسم کشیده رو نمیشه.یه وقتایی که یه خورده ازم دلگیر میشن بهم میگن باید میرفتی خدمت تا قدر عافیت رو بدونی،حتی فکر اینکه برم خدمت ،کجا تقسیم بشم و غیره رو هم نمیکردم.شاید باورتون نشه.چون اعتقاد داشتم و فکر میکردم که یه وری میشه که معاف میشم و نگران نبودم.پدر و مادر مهربونم ایشالاء همیشه شاد و سلامت باشین.خیلی دوستون دارم. کرمانشاه هم بهم خوش نگذشت.هم تنها بودم هم احساس غریبی میکردم تو اون شهر.یا تو هتل بودم همش یا مجبور بودم مسیری رو پیاده برم تا به پاساژی برسم و پیاده برگردم تا وقتم بگذره.کار زیادی هم نداشتم که سرم گرم کارم بشه.خلاصه جوری بود که ساعت ۱۳:۱۰ پرواز داشتم،چون حوصلم سر رفته بود ساعت ۱۱ رفتم فرودگاه تا بیام تهران. از حال و هوای بازار معلومه که رنگ سبز و آبی یا سبزآبی مـــــد شده.این مــــد هم یه چیز مسخره ای هست.یه دفعه همه جا از یه رنگ و یه مدل اشباه میشه و بعد از مدت کمی همه خسته میشن ازش.حیف مدل ها و رنگ های زیبا که به خاطر مـــــــد،خیلی زود از یاد میرن و استفاده نمیشن. زمان سال تحویل من و جوانان این مرزوبوم رو هم در دعاهای خودتون شریک بدونین.هر عزیزی از من دلخوره به خوبی خودش منو ببخشه و حلال کنه.بهترین آرزوئی که دارم براتون:فقط بــــاور داشته باشین که میشه،که میتونین،بــــاور کنین چیزی که میخواین رو بدست میارین ولی از ته دلتون این باور رو داشته باشین و استمرار داشته باشین.سال یک هزارو سیصدو هشتادو هشت را به دوستانی که از پیاده رو،وبلاگم عبور میکنن تبریک میگم و سالی توأم با موفقیت،سلامتی جسم و روح،شادکامی و برکت را از خدای مهربان خواستارم. آخرین ورقی بود که از این دفتر برای شما در این سال نوشتم.گویی جوهر روانویسم دارد تمام میشود ولی هنوز دست هایم برای نوشتن،توان دارند.پس میروم دفتری نو بخرم و سعی میکنم روانویسی بگیرم که رنگش تغییری را داشته باشد ،هم در ورق و هم در سرنوشت. حس میکنم دیگه دوسم نداری حس میکنم زیادیه وجودم چرا به این زودی ازم بریدی من که گل سر سبد تو بودم حس میکنم تو این روزا نمی خوای یه لحظه هم حتی منو ببینی کاش میدونستم عشق دیروز من فردا که شد ، تو با کی همنشینی دوسم نداری ، میدونم ، دوسم نداری اما تو چشمات میخونم که بیقراری خدا کنه که بر گردی تو پیشم بدون تو، من دیوونه میشم حس میکنم ، حضور من کنارت باعث دل خستگی تو باشه شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه حس میکنم باید از اینجا برم جایی که هیشکی راهشو بلد نیست باید برم که قدرمو بدونی یه مدتی تنها بمونی بد نیست حس میکنم دیگه دوسم نداری حس میکنم زیادیه وجودم چرا به این زودی ازم بریدی من که گل سر سبد تو بودم دوسم نداری ، میدونم ، دوسم نداری اما تو چشمات میخونم که بیقراری خدا کنه که بر گردی تو پیشم بدون تو، من دیوونه میشم

| Design By : Night Skin |


