آخـریـن فـــرصت
بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی
سلام...امیدوارم حالت خوب باشه... چه زود میگذره این عمرمون...دو سال شد که وبلاگمو دارم مینویسم...راستش اول به خاطر یه دختر خانوم که نمیدونم الان میاد وبلاگم یا نه درستش کردم.ولی بعدش دیدم کلی مطلب دارم واسه اینکه بنویسم.بیشتر وقتا وقتی دلم میگیره میام اینجا و خودمو خالی میکنم.دوست دارم واسم این خاطرات بمونه تا گذشته ای که داشتم رو فراموش نکنم و تغیراتم رو ببینم.خیلی حرفامو به خاطر اینکه کسایی هستند که میشناسنم نمیتونم بزنم.ولی سعی میکنم ازین به بعد راحت تر باشم و ناگفته هامو لا اقل اینجا بگم.ولی قول نمیدم سوالایی که ازم در این مورد بپرسین جواب بدم.میدونم که دیر به دیر آپ میکنم ولی میدونم وبلاگ نویس نیستم و فقط حرفای دلمو میزنم.اسم وبلاگ رو هم چون اون زمان به کسی که میخواستم نرسیدم عاشق بد شانس انتخاب کردم.چند وقتی هست که میخوام تغییرش بدم چون واقعا خوش شانس هستم تو هر موردی که فکرشو بکنی.قالب مشکی هم به این دلیل انتخاب کردم که میشه بیشتر روش مانور داد.و قالبی که خوشم بیاد ازش کم پیدا میشه.البته زیاد هم وقت جستجو کردن رو ندارم. باید از فامیل جونم ،مهشید ، حنانه ، سودی ، باران و همه عزیزانی که تنهام نذاشتن و طی این مدت با هم بودیم تشکر کنم.همتون رو از ته ته دلم دوست دارم...هیچ وقت تنهام نذارین... فردا از طرف شرکت میرم ماموریت به شیراز...البته ۲۹ آذرکنکور دارم.باید برگردم تهران باز کنکور و که دادم میرم شیراز تا کارم تموم شه اونجا و ۱ دی برمیگردم. حنانه بهم تلفن زد...با هم صحبت کردیم...هنوزم صداش آرومم میکنه...هنوزم ازش ناراحتم..!!..هنوزم دوستش دارم...هنوزم پشیمونم از کارام...هنوزم.............!!...متوجه شدم دانشگاهش تو جردن هست و با محل کارم سه دقیقه فاصله داره.هر روز که رد میشم از اونجا چشمام دنبالش میگرده و فقط منتظرم تا ببینمش. هنوزم دنبال یه دوست پسر خوب واسه خودم میگردم...که همیشه با هم باشیم. با خواهرم سارا که ترم آخر دکتراشو داره میخونه و دکتر معصومه رفتیم بیرون.واسه اولین بار بود که دیدمش.خیلی خوش گذشت...کلی خندیدیم و گشتیم.با هم رفتیم رستوران بوستان گفتگو شام خوردیم...چون شب عید قربان بود خیابون ها شلوغ بود...بعدش رفتیم پارک جمشیدیه...هوا سرد بود...خلاصه از اون شب هم یه خاطره خوب واسم بجا موند. هر روز دارم تصویر سازی ذهنی میکنم و هفته ای سه بار فیلم راز و دکتر آزمندیان رو میبینم.چون تاثیرشو دارم میبینم تو زندگیم ، بیشتر مجذوب این راز شدم. با اینکه قبول کردم که تا زمانی که لاله ، ایران میمونه باهاش بمونم ،ولی بازم با بعضی از رفتاراش که از روی دوست داشتن خیلی زیادش هست و منم بی جنبه ام ، ناراحت میشم.سعی میکنم به روش نیارم.ولی واقعا تعجب میکنم که این دختر چقدر منو دوست داره..!!..منم واقعا دوسش دارم...خیلی روم تاثیر گذاشته.الان تازه از شرکت اومدم و خسته بودم.باهاش بد حرف زدم و اشکشو در آوردم.خودمو نمیبخشم.آخه یه حرفایی میزنه و سوالایی میکنه که من متنفرم ازشون...
نظر سنجی بدون تایید شد...اگه کاری داشتین لطفا نظر خصوصی بذارین. به رسم همیشه منم در دعاهای سحرگاهیتون فراموش نکنین. خیلی کار داشتم و اصلا وقت نداشتم که متن بدم.البته من واسه دل خودم متن میدم ولی میدونم باید به خاطر دوستای گلم هم که شده زود به زود متن بدم ولی متاسفانه نمیشه. با دانشگاه تسویه حساب کردم و بعد از ۵ ترم تازه برگه اعزام به خدمت رو دادن دستم...از اون دانشگاه که راحت شدم یعنی از دست مردمش بیشتر راحت شدم با اون فرهنگشون!!بالاخره بعد از دو ماه صاحب خونمون پول پیش خونه رو داد و فکر ما را آزاد کرد از این موضوع... بعد از شش سال رفتم دیپلممو گرفتم...دفتر داره مدرسمون تعجب کرده بود... یه خبرایی در مورد معاف شدن از خدمت از خانواده شنیدم اولش به روی خودم نمیاوردم ولی بعدش علنی شد چون بابام مجبور شد بگه.آخه یه گواهی از دانشگاه باید برای محل کار بابام میگرفتم،که ثابت بشه که مدرک کاردانی دارم.هنوز منتظرم تا جواب استعلامشون بیاد...از سربازی بدم نمیاد ولی چون بیهوده هیجده ماه از بحرانی ترین زمان عمرم میگذره زیاد موافقش نیستم. از طرف شرکت یک هفته ماموریت رفتم زنجان،خیلی سرد بود...اونجا همه ترک زبان بودن و ما هم گویی در غربت به سر میبردیم.به نظر من این زبون ترکی از انگلیسی هم سخت تره... از دوم تا پنجم نمایشگاه تلکام بود.ما هم غرفه داشتیم تو نمایشگاه،منظورم ایرانسل هست.ایرانسل اسپانسر کل نمایشگاه بود.تو این چهار روز کلی سوژه خنده گیر آوردیم و خندیدیم. مرده میگفت:آقا میشه MTN منو فعال کنید...منم سر کارش گذاشتم...گفتم ام تی ان چیه؟سرشو چرخوند به سمت همکارم و گفت این آقا داره چیکار میکنه؟بازم خندم گرفت بهش گفتم ایشون ام ام اس رو فعال میکنن؟ با لاله رابطم خیلی خوب شده...خواهرم سارا جان گفت که میخواد عروس بشه...هنوز زیاد در جریانش نیستم زیاد.... گوشی موبایلم که هنوز یک ماه بیشتر نبود که خریدمش،سوخت.به همین راحتی که نوشتم...دادم تعمیرش کنن.خیلی از شماره هام هم پرید...هنوز نگرفتمش... زندگی در جریانه و سعی میکنم بهترینشو داشته باشم و لذت ببرم.برای تغییرات تو زندگی باید تغییر کنم. تو رابطه هام از دروغ استفاده نمیکنم به هیچ وجه...کاری ندارم طرفم میخواد چی فکر کنه...دارم احساس میکنم که داره به سن نازنینم اضافه میشه و باید جور دیگری برخورد کنم. دیروز یه دختر بهم گفت تا حالا کسی بهت گفته چشمات چقدر قشنگه؟
| Design By : Night Melody |




