تبليغاتX
آخـریـن فـــرصت


آخـریـن فـــرصت

بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی

جایگاه زن ایرانی...

امروز داشتم از چهارراه جهان کودک (ونک) میرفتم به سمت بالا خیابون آفریقا،تو پیاده رو بودم که صدای بلند یه زن نظرمو جلب کرد که با حالتی التماس و نفرت و عصبانیت به مرده می گفت:اون زن هم بیچاره کردی،من چه گناهی داشتم،من مهریه ام رو میخوام...ناگهان دیدم زن چادری دستشو آورد بالا و یه مشت زد به صورت مرده که اونم دستشو گرفت و گفت داد نزن و بیا بریم و اگه ناراحتی برو مهریه ات رو بذار اجرا...!!..همونجا تو دلم به خانومه گفتم هیچ کاری نمیتونی بکنی و تازه اول بیچارگیت شروع شده...راستش دلم واسه زنه سوخت...درسته قانون یه چیزایی نوشته در موردشون و حقی داده بهشون ولی آخرش همه چی به نفع مرد تموم میشه و اون تعیین کننده هست....!!..

امان از شهوت...از زیاده خواهی...از روابطی که همش به س... ختم میشه...از آدمایی که تعهدی ندارن...از اونایی که خوشگذرونی رو به هر قیمتی شده میخوان داشته باشن...!!..

آره میدونم...ایمانمون ضعیف شده که این چیزا سرمون میاد...اسلام و دینمون الکی حرف نزده و چیزی نگفته...همش دلیل داره...ولی تا اسم دینو اسلام میاد نمیدونم مد شده یا چی شده که سریع سنگر میگیرن و میخوان آدمو..... .

پ ن:ثبت نام کنکورمو انجام دادم...چون وقت نکردم درس بخونم و باید قبل سربازی مدرک کارشناسیمو بگیرم به ترتیب ۳ انتخاب رو انجام دادم:اهواز،دزفول،بافق...

پ ن:کارم داره تو ایرانسل جور میشه،شرکت قبلیم هم هنوز هستم تا حقوقمون رو بده،چون دو ماه هست که هیچپولی نداده بهمون.

پ ن:بازم از دوستای خوبم و مهربونم میخوام که منم تو دعاهاشون شریک کنن...پیشاپیش ممنون...


کارم تو ایرانسل درست شد...از ۲۹/۷/۸۷ مشغول به کار شدم.

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 0:35 توسط نوید| |

یه چند روزی هست که دلم بد جوری غم داره...راستش حوصله خودمم ندارم...

 خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن        

                                                  خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

                                                  jazbevitamin007.blogfa

راستی لاله واسم دفترچه کنکور گرفت...۲۹ آذر آزمون کاردانی به کارشناسی دارم...میدونم کچلتون کردم ولی بازم میگم که واسه قبولیم دعا کنین.نمیدونم چه شهری رو انتخاب اولم بزنم..!!..همش به خدا میگم خودش شهری رو که قبول میشم بندازه تو دلم که اونو انتخاب کنم.

پدر بزرگم حالش اصلا خوب نیست و خیلی ضعیف شده.حق داره خوب سنش هم خیلی زیاده...امیدوارم خدا زود تر شفا بده حالا هرجوریکه خودش صلاح میدونه...

نمره پروژه کارآموزی رو از استاد گرفتم و فارغ التحصیل شدم با معدل ۱۶...

روز جمعه با دوستای دانشگاهم میخوایم دسته جمعی بریم جاده چالوس نهار بخوریم و همدیگرو ببینیم.

لاله خیلی تغییر کرده،فکر نمیکردم بتونه اینجوری عوض بشه...!!..امیدوارم تداوم داشنه باشه...ولی هی دوست دارم بهش بگم که من هنوزم سر حرفم هستم که نمیخوام باهات ازدواج کنم.

دیروز رفتم پارک لاله به دیدن یه دوست،خوش گذشت و خوب بود.

عاطفه چند بار میس کال زد...نمیدونم چرا...شاید میخواسته ببینه حالم خوبه بعد از تصادف!؟

فامیل جان من آماده ام در مورد وبلاگ،فقط باید با هم صحبت کنیم در مورد چند تا موردش که بدونم چی مد نظرت هست.الان هم بهت زنگیدم جواب ندادی...

راستی گوشیمو عوض کردم...بازم نوکیا...

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 19:33 توسط نوید| |

         


روز قبل از عید فطر با ماشین تصادف کردم.داشتم از سر کارم میومدم که  تو بزرگراه همت (غرب به شرق)بعد از برج میلاد جلوی مجتمع مسکونی تجاری ونک پارک،از احتیاط زیادی که ماشین عقبی بهم نزنه،زدم به ماشین جلوئیم.پنج تا ماشین خوردیم به هم که من آخریش بودم.اولین بار بود تصادف میکردم،ولی خیلی باهال بود،مثل فیلما،ولی بعدش کاش میشد ماشین واسه خودمون نبود!بعد از چهار ثانیه از ماشین پیاده شدم رفتم ماشین جلوئی که ببینم کسی چیزیش نشده باشه...خداروشکر همه سالم بودن ولی یه ذره شکه شده بودن.خیالم راحت تر شدش و با خودم گفتم مال دنیا که ارزشی نداره که بخوام واسش غبطه بخورم،همینقدر که سالمن جای خوشحالی داره.سرعتم زیاد بود وقتی زدم به 206 اونو حل دادم و خوردش به سمند جلوئیش و غیره... .من در مورد این دو تا ماشین مقصر شناخته شدم و دیروز که رفته بودیم بیمه یک میلیون و دویست هزار تومن خرج اونا شدش که از بیمه گرفتن ولی ماشین خودمون بیمه بدنه نبود،رفتیم که درستش کنیم(البته اینقدر داغون شده بود که همون روز که با یدک کش بردیمش نمایندگی مجاز،همونجا بود و نمیشد حرکتش بدی)گفتن حدود هشتصد هزار تومن خرج داره و تازه احتمال داره بیشتر بشه.خیلی اعصابم داغونه،خدائیش خیلی دردسر داره و معطلی...بماند که پلیس بعد از دو ساعت اومد و خیلی هم بیسواد بود و... .واقعا یه وقتائی به خدا میگم چرا من باید تو ایران به دنیا میومدم!!(از طرفی شکر میکنم که تو افغانستان یا آفریقا نیستم)

**گوشیم هم تو این گیرودار قاطی کرده بود،پیامک نمیفرستاد،همش هنگ میکرد،رسیت میشد و دیگه داشت لحظه های آخر عمرشو تو سی سی یو میگذروند که رفتم فروختمش و یه گوشیه دیگه خریدم.منم که کلا عشق نوکیا هستم.چند روز هست که میخوام آپ کنم ولی اصلا فرصت نمیشه.

**خیلی از خدا دور شدم...خودم بهتر از هر کس میدونم اینو و اینکه ناراحتم از این موضوع!!!هنوزم اون مهربونائی که دعام میکردن همیشه بدونن که به دعاشون نیاز دارم.

**الان دغدغه من فقط کنکور کارشناسیه...باید قبول بشم...

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11:21 توسط نوید| |

دیروز اولین بار بود که اینقدر چهرش ناز و معصوم شده بود....کمتر از همیشه آرایش کرده بود و ساده تر اومده بود...با کلی کلاس گذاشتن واسش و اینکه کار دارم(خداییش کار داشتم باید میرفتم سر کار)بهش گفتم بیا و کارتو بهم بگو...از دانشگاه اومده بودم خیلی خسته بودم...با آژانس اومد منو ببینه،کلی اسرار کرد که منو ببره با آژانس سر کارم برسونه ولی من قبول نکردم و قاطی کردم واسش چون بهم گفت فقط یه جمله میخوام بهت بگم...خیلی دوست داشتم بهم زود تر بگه ولی هی طفره میرفت.دوست داشت مدت بیشتری کنارم باشه و با خیال راحت بهم بگه و راضیم کنه...ولی من نمیخواستم باهاش تا محل کارم برم.گفتم اگه نگی همین الان میرم و دیگه جوابتو نمیدم...گفت:ازت یه فرصت دیگه میخوام...نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم:نه...گفت:من میدونم تو فقط با اخلاق من مشکل داری،قول میدم درست بشم...گفتم:چه دلیلی داره من که اینهمه تو رو ناراحت میکنم و نمی تونم باحات به خاطره اخلاقت و حرفات خوب برخورد کنم،بازم میخوای باهام باشی!؟گفت:من دوستت دارم...گفتم تو اینطوری هستی و من اینجوری،پس تو با کسی باش که ناراحتت نکنه و من هم با کسی دیگه...بوقضش گرفته بود...تو چشاش مثل همیشه اشک جمع شده بود(بهم ثابت شده دوسم داره)گفت:نمیخوام از دستت بدم.گفتم:آخه تا کی؟گفت:تا هر وقت که بشه...!!..گفتم بهت زنگ میزنم خبرشو میدم...گفت همین الان باید بگی.گفتم آخرین باریه که بهت فرصت میدم...ولی تو نمیتونی درست بشی!!!گفت:اگه دوباره تکرار کردم بدون اینکه بهم بگی دیگه جواب زنگامو نده...گفتم مطمئن باش همینکارو خواهم کرد...سکوتی کردم و به چهره معصومش نگاه میکردم و تو دلم میگفتم چه قشنگ شدی....گفت حالا بیا بریم با آژانس سر کارت و من تا اونجا باهات باشم...گفتم نه..گفت خوب خودم همینطوری باهات بیام...گفتم نه..نگران بود که آیا واقعا بهش این فرصتو دادم یا...!!!میخواست دلمو بدست بیاره...گفتم:اینجوری میخوای تغییر کنی؟تو که دوباره داری اصرار میکنی!زود گفت باشه از الان شروع شد...ازش خدافظی کردم..دست هم ندادم..دور تر که شدم نگاهم رو به طرفش برگردوندم دیدم داره نگام میکنه...و من رفتم...!!..


حنانه با اینکه میدونم یاری داری و امیدوارم اون واست تولد بگیره،خواستم رسم معرفتو بجا بیارم و منم تولدتو تبریک بگم...همیشه شاد و سلامت و موفق باشی در پناه حق...

     www.jazbevitamin007.blgfa

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 8:33 توسط نوید| |

شیوا جان مثل هر سال که روز تولدت هیچ دسترسی بهت ندارم اومدم اینجا تولدت رو تبریک بگم که شاید بیای اینجا و تبریک منو ببینی...البته امسال دیگه فرق میکنه چون میدونم دیگه برای همیشه نمیتونم ببینمت...میدونم امروز امید برات هدیه گرفته و با ذوق و شوق بهت میده،با هم خوش باشین و البته خوشبخت.برات بهترین آرزوهارو دارم.موفق باشی...... .

                     www.jazbevitamin007.blogfa

نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:18 توسط نوید|

** شب بیست سوم بالاخره بیدار موندم و مراسم شب قدر رو بجا آوردم...خیلی دلم گرفته بود و کلی بقض داشتم...جوری که اینقدر زیاد بود جمع شده بود و نمی ترکید...خلاصه دلم پر کشید و حال و هوای دیگه ای بهم دست دادش...بی یاد خیلی ها افتادم....به خیلی از دوستام پیامک دادم واسه اینکه منم دعا کنن...ولی فقط به یه نفر پیامک ندادم،اونم حنانه بود...یه چیزی که نمیدونم چی بود از این کار جلوگیری میکرد در من...ولی خیلی دلم میخواست که بدونه دوست دارم واسم دعا کنه....حنانه راستی دوستت باعث شد که من اونجوری برخورد کنم چون خیلی بد رفتار کردش...من اون امانتی رو میخواستم بهت بدم ولی اون با رفتارش...!!..من برای همیشه جواب اطمینانی رو که به من کردی رو خواهم داد...راستی دعای خوب کردی واسم یا شر!!!راستی نگفتی دانشگاه چی و کجا قبول شدی!! 


** صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم رفتم جلوی آینه که صورتمو ببینم که آیا فرقی کردم یا نه!؟میخواستم ببینم توبه ای که به درگاه خدا کردم مورد قبول واقع شده!دیدم بعله...احساس نورانیت در صورتم کردم...(حنانه تو همیشه صورتت نورانی و معصوم بود)با خودم عهد بستم که تلاش کنم که کارائی رو که این نور رو از من جدا میکنه انجام ندم...شاید یه خورده سخت باشه و زمان ببره ولی میشه و می خوام...
** امروز قرار بود یه دوست وبلاگ نویس رو ببینم ولی نشد که بشه...
** راستی از همه عزیزانی که لطف کردن و من رو تو این شب های عزیز و پر برکت یاد کردن و دعا کردن صمیمانه تشکر میکنم.خوشحالم و بهم امید میده که هنوزم تو دلتون جا دارم...

از این که این وبلاگ پل ارتباطی من و شما هست خوشحال و خرسند هستم...(قابل توجه:اولین بار بود که تو زندگیم کلمه خرسند رو استفاده کردم و گفتم)


** چشم طبق گفته یک بنده عزیز خدا سعی میکنیم که دیگر نه پیامک بدهیم و نه زنگ بزنیم به ایشان تا بتوانند ما را فراموش کنند.(کلا فراموش کردن من سخته!!!)
** اگه بخوام اسم وبلاگ رو تغیر بدم،نظرتون راجع به نام جدید چیه؟میخوام تک باشه...

راستی میخوام تغیراتی تو تنظیمات وبلاگم بدم ولی نمیشه،همش میگه از کدهای غیر مجاز استفاده شده و قادر به تغییر نمیباشد!

پ.ن:این خط آخرو که نوشتم ۵ دقیقه به حالت تایپ کردن ، خوابم برد بعد آپ کردم...فردا طبق معمول باید برم سر کاااااار....

پ.ن.بعدی:به دلیل اختلال در کدهای وبلاگم فعلا نمیتونم آهنگشو تغیر بدم.در اسرع وقت چشم...حتما...

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:3 توسط نوید| |


Design By : Night Skin