تبليغاتX
عاشق بد شانس


عاشق بد شانس

بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی

الان که دارم تایپ میکنم،سرم درد میکنه،کل بدنم داغ شده،دارم گریه میکنم.میدونی چرا؟به خاطر یه اس ام اس که الان برام اومد و ....راستش به خاطر بعضی از آشنایان که وبلاگمو می بینن نمیتونم اونجور که دلم میخواد همه چیز رو بگم.خیلی بده که کسی سر دو راهی بمونه،یه وقت هایی دوست داشتم با هیچکس رابطه نداشتم.منظورم دخترا هستن ولی وقتی نداری یه مشکل هست و وقتی رابطه داری هزارو یک مشکل.تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشین؟یه دوست داشتن واقعی،یعنی وقتی عزیزت سرش درد می گیره،بدون اینکه شما خبر داشته باشین سر شما هم درد بگیره؟اینو میگن یه رابطه احساسی قوی...بعدش دختره هم خیلی دوستت داشته باشه ولی از یه نفر که فامیلش هست و بهش ابراز علاقه میکنه و با این کارش این دختر رو تو رودروایسی میذاره،خجالت بکشه و پنهان کنه که با پسری دوست هست که با دنیا هم عوضش نمیکنه،البته اگه اینجور بود دیگه از فامیلش که خجالت نمیکشید و بهش میگفت.میدونین چرا بهش نمیگه با کسی هست؟چون میدونه چه حسی فامیلشون بهش داره و نمیخواد ناراحتش کنه.میدونه اگه بهش بگه یا بفهمه کلی حالش بد میشه و آبروش میره پیشش.آخه این دختره تو فامیل همه روش قسم میخورن و روش حساب باز کردن.میتونی درک کنی که با کلی ذوق و شوق و با همه احساس خوبت یه اس ام اس بفرستی برای همین دختر خانوم،بعدش همش به صفحه گوشیت نگاه کنی تا جواب اس ام اس رو مثل همیشه بهتر از خودت بده،صدای اس ام اس که اومد بی صبرانه بازش میکنی تا بخونیش.دو خط اول رو که خوندم خندیدم آخه مثل اس ام اس های سر کاری بود ولی ادامه اش رو که خوندم تعجب کردم و اومدم اسمشو که برام اس ام اس داده خوندم دیدم بله درست اومده،و اونجا بود که بقیشو در کمال نا باوری خوندم و به این حال و وضع رسیدم که الان دکمه های کیبوردم خیس شدن...!!!

متن اس ام اس این بود:دیگه نه بهم زنگ بزن،نه با من کاری داشته باش.همین الان (فامیلمون) رو با دست های خودم فرستادم بیمارستان،به خاطر اینکه فهمید تو(یعنی خودم،عاشق بد شانس) توی زندگیمی...

بعدش من اس ام اس دادم که:چی شده مگه؟الان کجایی؟حالش چطوره؟از کجا آخه فهمید؟...که این جواب برام اومد:حرف نزن،فقط تمومش کن،حوصلتو ندارم،اَه..!

کلی حرف دارم ولی دیگه نمی تونم ادامه بدم...ای خدااااااااااااااا...............       www.jazbevitamin007.blogfa.com   

پی نوشت:تمام رنگ های مهربانی و عشق خدا را در تابلوی چشمان تو میبینم.آن هنگام که ایثار را در لبخندی به من هدیه میدهی و از سر انگشتان مهربانت،زندگی چکه می کند.چیزی ندارم که سزاوار این همه عشق باشد،جز آن که بگویم دوستت دارم برای همیشه...(سیلوستر استین)

نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 22:25 توسط نوید| |

سلام دوستان:

بالاخره دانشگاه ها شروع شد و باز باید بریم با این استادا سرو کله بزنیم.البته تا همین الان که دارم این متن و تایپ میکنم،هنوز کلاس های ما تشکیل نشده متاسفانه!!!این ترم خونه گرفتم آخه رفت و آمد از زمستون به بعد خیلی سخت میشه.برای دوستایی که نمیدونن بگم که من دانشگاه آزاد مثلا اسلامی واحد فیروزکوه درس میخونم.میدونین که یکی از سردترین نقاط کشور هستش.خیلی وقت بودش که حرفی تو وبلاگم نزده بودم.یه فکرایی تو سرم هست که دوباره خاطرات روزمره و زندگیمو اینجا بازگو کنم،ولی هنوز تصویب نشده!بازم از عزیزانی که لطف دارن نسبت به وبلاگ خودشون و منو تنها نمیذارن تشکر میکنم.راستی وقتی آپ کردین حتما خبر بدین،چون اینجوری دیگه شرمندتون نمیشم.این جملات قشنگ هم نمیدونم از کدوم وبلاگ خوندم،چون اعتقاد خودم همین هست،برای اولین بار از وبلاگ دیگه ای متن برداشتم.البته شایدم تو قسمت نظرات بوده،درست یادم نیست...

مراقب افکارت باش که گفتارت میشود

مراقب گفتارت باش که رفتارت میشود

مرقب رفتارت باش که عادت میشود

مراقب عادت باش که شخصیت میشود

مراقب شخصیت باش که سرنوشت میشود

                       www.jazbevitamin007.blogfa

نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 11:40 توسط نوید| |

مي دوني ؟

يه اتاق باشه ... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟


مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني .....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم
نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 12:45 توسط نوید| |


Design By : Night Skin