عاشق بد شانس
بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی
شهريور ماه که اواخر حراج فروشگاه چشميران بود،من مسئول قسمت کيف بودم.من تو فروشگاه تنها پسري بودم که تو مدّتي که اونجا کار ميکردم،نخواستم که با دختري دوست بشم.خيلي از دختر ها بودن که ميخواستن با من دوست بشن ولي به خودم قول داده بودم که تو چشميران با کسي دوست نشم.تا اينکه يه روز بعد از ظهر دوتا دختر اومدن که کيف بخرن.منم طبق سليقه مشتري و کيفي که ميخواست،بهترين انتخاب رو براش انجام ميدادم و اکثراً خوششون ميومد.خلاصه سارا خانم اين دفعه مشتريه من بود و ميخواست يه کيف خيلي قشنگ و خوب رو از من بخره.کلّي با سارا و دوستش (نساء) خنديديم،البته به دليل دسته کيف که اگه از جاش در بره و پاره بشه چي ميشه و اينکه آيا کيف گارانتي داره يا نه؟ من از سارا و بيشتر شخصيتش خوشم اومدش،البته ناگفته نماند که دختره زيبايي هم هست.داخل پرانتز بگم که سارا گونه هاي قشنگي داره و همه قبل از اينکه حال خودش رو بپرسن،از گونه هاش سوال ميکنن.به بهانه اينکه اگه دسته کيف پاره شد و...بهش شماره خودمو دادم،و براي اوّلين بار بود که تو چشميران به دختر شماره ميدادم و قول خودم رو شکوندم.اون شب سارا زنگ نزد.فرداش دوباره با نساء به مغازه اومدن،بهش گفتم:شماره رو دادم که تماس بگيرين نه اينکه...خلاصه همون کيفي که ديروز ديده بود رو خريدن.وقتي از فروشگاه بيرون رفتن،چند دقيقه بعد به گوشيم زنگ زد.من ميدونستم که سارا هستش،از احوالپرسيم متوجه شد که شناختمش.سؤال کرد که:شناختي منو؟گفتم مگه قراره نشناسمتون؟يه کم صحبت کردم بعدش شب هم از خونه صحبت کرديم.سارا هم سن خودم هست و داراي يه اخلاق خاصي هست،عقايد و طرز فکرش هم با بقيه متفاوت هست.سارا شاغل هست و اکثرا شبها تلفن صحبت ميکرديم.يه نکته قابل ذکر اينکه،من فقط همون دو باري که اومد فروشگاه ديدمش.بعد از مدتي،يکدفعه سارا غيب شد.بهش تلفن ميزدم ولي جواب نمي داد.اس ام اس ميدادم ولي جواب نمي داد.خيلي برام جالب بود و ناراحت کننده،چون دليل اين کارش رو نميدونستم،بالاخره باهاش صحبت کردم و گفت:يه مشکلي براش پيش اومده که خيلي براش مهمه و هر چي من اصرار کردم بهم نگفت.سارا گفت:اگه اين چند وقت که من مشکل دارم کمتر با هم صحبت کرديم،دلخور نشو.اين کمتر صحبت کردن تبديل شد به اصلا صحبت نکردن من و سارا براي مدتي.حتي جواب اس ام اس هامو نميداد و بهش زنگ ميزدم جواب نمي داد.من خيلي ازش ناراحت شدم،آخه بي دليل چرا بايد اين کارو ميکرد؟اينم بايد بگم که سارا اينجور که خودش ميگفت:اصلا اهل دوستي با پسر نيست.بعد از مدتي طولاني خودش اس ام اس داد که از من ناراحتي؟با هم که صحبت کرديم،گفتم الان هم نميخواي بگي چي شده بود؟گفت:نه،حتي به خانوادم هم نگفتم،نميخوام ديگه منو به ياد اون روزها بندازي!!!من خودم فکر ميکنم که شايد نمي خواست به من عادت کنه،يا اينکه ديگه نمي خواست با من دوست باشه.البته از نظر من مشکلي نداشت،اگه ميخواست اينجوري باشه خوب راحت بهم ميگفت.دختر جدي هست،يه وقت هايي مهربونيش رو بروز ميده،يه خورده حسوده،تقريبا با معرفت،يه موقع هايي احساس ميکنم که مي پيچونه. سارا هميشه ميگه که من بد هستم(يعني خودش)نميدونم که چرا اينو ميگه؟هميشه به من ميگه که براش دعا کنم به طور اختصاصي...! و در آخر اينکه يه وقت هايي،خيلي دير به دير به همديگه اس ام اس ميديم و يا صحبت ميکنيم.هميشه براش بهترين آرزو هارو دارم.
لطفا،نظر خودتون رو در مورد وبلاگ در قسمت نظر سنجي که در سمت چپ وبلاگ قرار داره،بهم بگين. راستی دوست های خوبم:قسمت نظر سنجی تو وبلاگ رو تازه گذاشتم،لطفا با یک کلیک من رو در بهتر شدن وبلاگ کمک کنین.اگه هوس آلبالو هم کردین،پایین قسمت نظر سنجی،دو تا آلبالوهست. برای خودم خیلی جالب بود،دیدن عجیب ترین مجسمه های جهان که هرکدام بیانگر مطلبی هستند.گلچینی از این عکس ها رو به نمایش گذاشتم تا وبلاگ هم زودتر لود بشه،نا گفته نماند که این عکس ها از سایت روزنه گرفته شده است.لطفا؛تو نظرات برام بگین که از کدام عکس بیشتر خوشتون اومد و دلیلش رو هم بیان کنید. سلام حالتون خوبه؛ میخوام بقیه داستان واقعی زندگیم رو که در ارتباط با دوستی های من بوده رو بگم. با دختری به نام حنانه،حدود دو سال در دنیای مجازی اینترنت صحبت می کردم.بعد از این مدت بالاخره بهش شماره دادم که زنگ بزنه.حنانه دومین نفری بود که از اینترنت باهاش آشنا شدم.حنانه اولین دوست پسرش بعد از یک مدت که باهاش دوست بوده،با ماشین تصادف میکنه و فوت میکنه (امیدوارم الان در برزخ بهترین حال و جایگاه رو داشته باشه).بعدش حنانه با دوستِ همون پسری که فوت کرده بود،دوست میشه.وقتی با هم تلفنی صحبت میکردیم، در واقع دوست شده بودیم،با همون پسره هم صحبت میکرد.بهش نمی گفتم چرا با یکی دیگه هم هست،چون خودم هم بودم ولی به حنانه نگفته بودم.خیلی بهم عادت کرده بود.جذابیت خاصی داشت.وقتی شبها از مغازه می اومدم زنگ میزد،من خیلی خسته بودم و خوابم می اومد ولی به خاطر اینکه می دونستم با چه ذوق و شوقی زنگ زده صحبت می کردم.البته با نمک هم بود و وقتی باهاش صحبت می کردم کلّی می خندیدیم.بعد از مدتی حنانه با دوست پسرش تموم کرد.من فقط حنانه رو دو دفعه دیدم.اولین بار در باغ سپهسالار(بعد از فروشگاه چشمیران یکی از تولیدی هایی که ازش کیف میگرفتم،از من خواست تا برای یک هفته برم کمکش کنم) دیدمش،البته برای 5 ثانیه،چون با مامانش اومده بود و فقط قیمتِ کیف پرسید و رفت.با نشانی هایی که از خودش بهم گفته بود،تازه فهمیدم که حنانه بوده.بار دوم هم خیابون ایران زمین(شهرک غرب) قرار گذاشتیم،که با دوستش اومده بود و بیشتر از 15 دقیقه پیش هم نبودیم.تو آبان ماه بود که باهاش تموم کردم،آخه خیلی بهم عادت کرده بود و دیگه نمی خواستم که با کسی (دختر) دوست باشم.به خاطر اینکه یه دفعه، نبودم رو احساس نکنه،بهش گفتم بهم ایمیل بزنه و برام تو وبلاگ کامنت بزاره.راستی باید به دوستانی که خیلی کنجکاو بودن و براشون یه معما شده بود که این کسی که تو کامنت ها خودش رو با نام (...) معرفی می کنه،بگم که اون دختر شکیبا نیست،همین حنانه هستش. سلام...امیدوارم خوب باشین... قبل از آغاز سخن،از همه خوبانی که باغچه خونه دل من رو آبیاری کردند و نذاشتن که خشک بشه تشکر میکنم. ببخشید که یه دفعه بی خبر گذاشتم رفتم،یادم میاد تو قسمت نظرات،متنی که مربوط به فرنوش می شد نوشته بودم که وقتی امتحانات پایان ترمم تموم بشه میام و آپ می کنم.تو امتحانات،سایت دانشگاه تعطیل بود و دیگه هیچ دسترسی به اینترنت نداشتم،چون تا آخرین امتحانم که پنجم بهمن بود فیروزکوه مونده بودم و به تهران نیومدم.وقتی هم که اومدم خونمون در تهران،دیدم جواب اون همه تلفن صحبت کردنم و وصل شدن به اینترنت با شبکه هوشمند توسط یه قبض تلفن به مبلغ 135000 تومان اومده و تلفن قطع شده و پدرم هم نمی خواست پرداخت کنه تا من مثلاً متوجه بشم.خلاصه الان که یه چهار روزی هست که تلفن وصل شده میخوام از اِی دی اِس اِل برای وصل شدن به اینترنت استفاده کنم. با خودم قرار گذاشته بودم که معدل این ترمم 17 به بالا بشه،معدلم شده بود 16 البته هنوز نمره یه درسم نیومده بود.روزی که رفتم برای ثبت نام ترم جدید نمره اون درسم اومده بود.یشتر بچه های کلاسمون اون درس رو افتاده بودن،حتی شاگرد زرنگ کلاسمون،با کلی دلهره رفتم که نمره اون درسمو ببینم،شماره دانشجوییم رو وارد کامپیوتر کردم،از یه جهت خوشحال شدم چون 10 گرفته بودم و قبول شدم و از طرف دیگه بیشتر ناراحت شدم چون همین 10 باعث شد معدل من از 16 به 14.5 تبدیل بشه. این ترم هم از دوستایی که باهاشون خونه گرفته بودم جدا شدم و رفت و آمد رو ترجیح دادم،البته به خاطر مسایلی... راستی اینم بگم که چند روزی هم کامپیوترم خراب بود و درست شدنش مصادف شد با وصل شدن تلفن وگرنه هنوز هم نمیتونستم بیام آپ کنم. از خواهر خوبم(گل بی همتا)،هیلدا جان هم تشکر میکنم که لطف کردند متن فاصله های نزدیکی... رو آپ کردند. باز هم،از همه عزیزانی که وبلاگ عاشق بد شانس رو تنها نگذاشتن سپاسگزارم.دلم برای همه دوست های اینترنتی و وبلاگ نویس تنگ شده. چند وقتی دور بودن!...از محیط مجازی و آدمای مجازی ترش!که به زور و تزریق آمپول وجودیتم نمی شه از حالت مجازی بودن درشون آورد!می تونه ادمو توو فکر فرو ببره!... و این فکرا با چند تا فرمول درسی که کنار هم ردیف بشن معجون قشنگی از عدم بهت میدن!...معجونی که فقط خداس که می تونه طعمشو بهت بچشونه!... آدما همیشه یه چیزی کنار هم جا می دارن که بلخره!هر چند سالم که از همدگیه دور بشن!..بازم مجبور میشن که برگردنو اون چیزو بردارنو برن!...و حالا جالب می شه اگه اون چیز از جنس زمان باشه!... حیف که نمی شه و نمی تونی پسش بگیری!!..زندگیه رفته!...به قیمت از دست دادن بقیه ی عمرت هم بهت پس داده نمی شه!بهتر نیست!همه ی شمایی که اینجا هستین و دنبال روزای رفته ی یک نفر و نقش مثبت یا منفی خودتون تووی روزاش هستین!و احتمالن فکر یه دادگاه زمینی رو هم توو مغزتون پرورش!!میدن خاکو از لباساتون بتکونیدو واسه همیشه مژده ها رو فراموش کنید؟!.... خارج گود:رفتن های بی بازگشت... ارسال شده توسط گُل ِ بی همتا!درساعت:هفت و خرده ای خارج تر از گود:دوست دارای خوبه نویسنده ی وبلاگ!این وبلاگ توسط!خود ِ نویسنده چند روز دیگه آپدیت می شه!.. 













خیلی وقتا بازی با کلمه ها!ناخواسته شروع میشهو اگه وقتی باشه داستانی میشه که شاید اونقدر گیرا باشه که بشه باهاش زندگی هایی رو تغییر داد!... همیشه دوسنتن این که دقیقن کلیدی که درو باز می کنه!به همون راحتی هم درو قفل می کنه!می تونه واسه آدما حکم خودشون باشه!... ما همیشه می تونیم راحت!خودمونو مثل یه کلاف پیچ در پیچ!...تووی خودمون گم کنیم!و پیدا شدنمون اونقدر سخت باشه که شاید به کمک یه نفر دیگه هم احتیاج داشته باشیم!..و همه ی درها رو جوری رو به خودمون ببندیم که دیگه همیشه!از سو سوی یه نور کوچیک هم بی بهره بمونیم!...و این یعنی زندگیه من!...!!... بازی با آدما..بازی با کلمات!..بازی با زندگی!...همه ی اینا چیزی بود که امروز چه خوب چه بد !..زندگیه منو ساختن!...زندگیه من با بازی شکل گرفته!..بر خلاف کودکی هام که هیچ وقت بازی نکردمو همیشه ترجیح می دادم!نه مادر باشم و نه خاله ی بازی خاله خاله بازی ها!توو زندگی واقعیم و به دور از اسباب پلاستیکی بازی های بچگی هامون!شروع کردم بازی رو!..بازی همیشه یه برنده داره یه بازنده!...حس از قبل باختن می تونه همه رو ناامید کنه و من دقیقن همین حسو دارم!...و شاید برخلاف همیشهو همه کس از این احساس سرشارم از ع ش ق ....و همه ی اینا!..چه خوب چه بد!..برای من شیرینن!...« باختن به رویاها»!....اونقدر این باختو تجربه کردم که شاید بشه بهم گفت پیش کسوت!...تجربه ی قشنگیه!...و هزار مرتبه شیرین...
بازگشت های بی دلیل...
شروع های پایانی...
رفتن های بی دلیل...
همهو همه!...شاید فردای بی انتهای ما در جای جاوید تر باشند...
بهتر نیست!...جای تمام این ها!...بمانیم؟!
| Design By : Night Skin |


