عاشق بد شانس
بگذار هر روز رویایی باشد در دست و عشقی باشد در دل و دلیلی باشد برای زندگی
زمان گذشت و روزها به اطاعت از زمان تاریخ را به جلو می راندند.وقتی کامپیوتر خریدم،پام به دنیای اینترنت باز شد و مثل اکثر جوانان اولین جایی که رفتم چت بود.البته شاید هم چون روابط عمومی قوی دارم و از ارتباط با دیگران لذت میبرم به چت رفتم.کارم شده بود شب و روز تو این روم ها بگردم و چت کنم.حتی شده بود که دو روز متوالی نمی خوابیدم.جوری بود که تو چند تا روم همه می شناختن منو و عضو اصلی روم بودم.اولین کسی که من تو چت باهاش آشنا شدم و کارمون به رد و بدل شماره تلفن کشید و دوستیمون از دنیای مجازی نت بیرون اومد شکیبا بود.نمیدونم چرا دست هام قدرت تایپ کردن ندارن.مغزم قدرت به خاطر آوردن خاطرات شکیبا رو نداره.ای کاش می دانستم... یادم میاد اولین باری که تلفنی با هم صحبت کردیم بهش گفتم دوستت دارم،تعجب کرد!گفت:چطوری تو اولین تماس بهم اینو میگی؟شاید اخلاق بدی که داشتم این بود که از رفتار یا اخلاق کسی که خوشم می اومد بهش اینو میگفتم.خیلی با انرژی،شاد و اعتماد به نفس صحبت می کرد و من از همین چیزهایی که گفتم خوشم اومدش. دوستی من و شکیبا از پاییز 83 شروع شد.ولی کاش دوستیمون پاییزی نبود و هیچ خزانی رو در پی نداشت.خیلی با شکیبا تلفنی صحبت میکردیم.البته بیرون هم میرفتیم ولی کم پیش می اومد.هر روز که می گذشت بیشتر به شکیبا علاقه پیدا میکردم.آخه بیشتر می شناختمش و اخلاق و رفتارش طوری بود که من دوست داشتم.صحبت کردنش،مهربونیش،حیایی که داشت،از اینکه با بقیه دخترا فرق داشت،نگاه مبهمی که بهم می کرد و...همه اینها باعث شد که علاقم روز به روز نسبت به شکیبا بیشتر میشد. الان که داره همه خاطراتمون یادم میاد خیلی شیرینه برام و به اون روزهایی که داشتم حسودیم میشه. درست یک یا دو روز قبل از آغاز سال 84 بود که دیدم شکیبا حرف هایی میگه که دم از جدایی میزنه.خیلی تعجب کردم،راستش اصلا برام قابل تحمل و قبول نبود که بتونم باهاش تموم کنم.آخه دیگه پی برده بودم که من...عاشق شدم...آره عاشق...یه عشق حقیقی...یه عشق مقدس... با کلی صحبت تونستم تصمیمی که داره تغییر بدم.شکیبا میخواست بره مسافرت،چند باری تو ایام عید که مسافرت بود تلفنی صحبت کردیم.وقتی از مسافرت برگشت،یه دفتر شعر برام نوشته بود؛خطش خیلی قشنگ بود.بعضی از نوشته هاش هم تاریخ آخرش داشت که معلوم بود خودش اینارو نوشته و یه جاهایی از نوشته هاش هم لاک گرفته بود،نمی دونم حرف دلش رو که میخواست به من بزنه از گفتنش پشیمون شده بود یا... روزها به خوبی پیش میرفت.روز تولد شکیبا(21 خرداد) درست یک روز بعد از روز تولد من هست. داخل پرانتز بگم:روز تولدم با عاطفه بیرون رفته بودم تو رستوران بودیم که تو این فکر بودم که بهش بگم یا نگم که من با شکیبا دوستم که بالاخره دلم رو زدم به دریا و گفتم که من با کسی به اسم شکیبا دوستم(البته نفرات دیگه برام کمرنگ بودند).اصلا باور نمیکرد؛فکر میکرد دارم شوخی میکنم.ولی من دوباره حرفا مو ادامه دادم،عاطفه فقط سکوت کرده بود و دیگه از اون لحظه به بعد چیزی نخورد... اومدم خونه بهش تلفن زدم،دیدم که خیلی ناراحته،گفتم همش دروغ بود،فقط می خواستم بدونم چه عکس العملی نشون میدی.گفت مگه میشه تو روز تولدت این کارو کنی؟چرا روز تولدت بهم گفتی؟(روم نمیشد بهش بگم من عاشق دختر دیگه ای هستم)خلاصه با 1000 حرف و دلیل قانع شد و اون قضیه تموم شد. راستی همین موقع ها (تابستان 84)بود که دفترچه دانشگاه آزاد رو پر کردم؛آخه تو رشته من(مکانیک خودرو)داشتن مدرک دانشگاهی خیلی ارزش داره.تابستان رو به سر کار رفتم.فروشندگی در فروشگاه چشمیران(تجریش-ابتدای ولیعصر)مدیر فروشگاه از من خیلی خوشش میومد،نظرات من تو فروشگاه براش ارزش داشت و تاثیر گذار بود.این دفعه کارم فروش لباس های دخترونه ، تینیجر و شلوهر جین بود.مثل همیشه تو کارم موفق بودم.مدیر فروشگاه یه خانم بود که میگفت:من خیلی خوب میتونم با خانم ها برخورد کنم و رابطه بر قرار کنم و مبلغ فروش من نسبت به روزهای قبل خیلی بهتر بود.صبح میرفتم و شب بر میگشتم.مامانم میگفت:نرو پسر جان!پدرت که بهت به اندازه کافی میده،پس چرا...منهم همیشه میگفتم:من از کار کردن خسته نمیشم،چون همیشه موفق بودم. رسیدیم به مهر ماه،سالگرد دوستی من و شکیبا.شکیبا میگفت تا حالا بیشتر از سه ماه با یه پسر نبوده و بعدش نفر بعدی.ولی تا اون موقع یک سال بود که با هم دوست بودیم!!! راستی جواب دانشگاه آزاد هم اومد.رفتم نت و سایت دانشگاه و باز کردم و اسممو و مشخصات رو با کلی اضطراب وارد کردم،اینقدر استرس داشتم که اسم خودمو اشتباه تایپ میکردم؛دکمه تایید رو زدم و صفحه جدید داشت باز میشد که چشمامو بستم،باز کردن چشمام همراه با داد زدن بود.خدایا...یعنی من...خدا جون شکرت...درسته،من قبول شده بودم و به یکی از آرزوهام رسیدم.انتخاب اولم که فیروزکوه بود قبول شدم و همون مهر ماه ثبت نام کردم و قرار شد که از بهمن ماه برم.نزدیک بهمن بود که دیگه سر کار نرفتم.دوباره شکیبا حرف از تموم شدن دوستی میزد،ولی این دفعه خیلی جدی بود. »»»» ادامه دارد... با یکیشون خیلی جالب آشنا شدم؛تو مغازه بودم که تلفن زنگ خورد: سلام،بفرمايید: نسرین:از طرف شرکت...(توزیع کننده کپسول های آتش نشانی)تماس میگیرم،شما در مغازتون کپسول آتش نشانی نصب کردید؟اصلا کپسول آتش نشانی دارید؟ من گفتم نخیرإ نسرین:نمی خواین داشته باشین؟شروع کرد به توضیح مشخصات کپسول ها و قیمت آنها...صحبتش که تموم شد،گفتم:تا من اینجا هستم آتیش نمیگیره و شما نمی تونین به من کپسول بفروشین.نسرین:اگه فروختم چی؟ خلاصه تو همون روز با اینکه سرم شلوغ بود و کلی مشتری داشتم،چند بار زنگ زد به بهانه فروختن کپسول؛البته صحبت هامون اول از آتش و نحوه خاموش کردن آن بود ولی بعدش به گل و بلبل و...می رسید.دوستیمون شروع شد البته به واسطه کپسول های اتفاء حریق.بیشتر وقت ها تلفن می حرفیدیم و گاهی هم بیرون می رفتیم.{راستی از گفتن بعضی از دوست دخترام اجتناب کردم چون ارزشی برام نداشتند} حالا حساب کن با چند نفر در یک زمان بودم،هیچ کدومشون هم نمیدونن،بعد سر و کله یکی از راه پیدا میشه که با همه فرق داره.
با نام رضا دلت مصفا گردد درد و غم سينه ات مداوا گردد گر روي نهي به درگهش با اخلاص هرعقده زكار بسته ات واگردد قبل از هر سخني ميخوام از عزيزاني که به خونه دل من, که مثل دريا پر تلاطم ميمونه, سر زدن,تشکر ميکنم. البته از نظرات شما در هر زمينه اي استفاده ميشه.در نظراتون لتفاً از گفتن هيچ چيزي دريغ نکنين و هر مطلبي بايد گفته بشه,بيان کنين. راستي سعي ميکنم تا جايي که بشه چيزهايي به قالب وبلاگ اضافه کنم که هم براي خودم و هم شما عزيزان جذاب و جديد باشه.با نظراتون منو در بهتر شدن وبلاگ خودتون کمک کنين. موفق و سلامت باشين 




(نمیخوام اون لحظات تلخ و زمستونی در جدایی رو بگم).روز دوشنبه صبح که میخواستم برم فیروزکوه،شکیبا تلفن زد(که ای کاش قطع بود تلفن)و دوستیمون رو تموم کرد در زمستان 84.فعلا هیچ چیزی نمیتونم بگم و تایپ کنم...
يه روز دختر عموم (م) به همراه يکي از دوستاش و خواهرش به مغازه اومدن.کلي گفتيم و خنديديم.فاطمه خيلي شيطون بود و حاضر جواب؛بر عکس اون خواهرش عاطفه که ساکت بود و فقط لبخند هاي دلنشيني ميزد.بعد از چند دقيقه متوجه شدم که خيلي محو تماشاي عاطفه شدم و اون هم با نگاهش انگار باهام حرف ميزد.البته من اهميت ندادم.ميخواستم با فاطمه دوست بشم چون از دختراي شيطون،بلبل زبون و شاد خوشم مياد.خلاصه بعد چند روز ديدم اون کسي که من دنبالش ميگردم،(نجيب،پاک،خوشگل،مهربون،سنگين وجدي...)همون عاطفه هستش.با عاطفه دوست شدم و دوستيمون با سينما رفتن شروع شد و از همون جا بود که دردسرهاي منهم شروع شد؛از اين نظر که من با چهار نفر دوست بودم.حالا عاطفه هم به جمعشون اضافه شد که با بقيه فرق داشت.خيلي سخت بود که نذارم متوجه بشه که من با چند نفر دوست هستم.بهش گفته بودم که فقط با تو هستم و اين دروغ فقط به خاطر از دست ندادن اون بودش.ميخواستم براي من باشه.اينم بگم:اولين پسري بودم که وارد زندگيش شده بودم.عاطفه نقش دوست دختر فابريک رو ايفا مي کرد.دوستيم با همه ادامه داشت،گاهي پررنگ و گاهي هم کم رنگ ولي دوستي من و عاطفه هميشه پر رنگ بود.حتي يادمه که يه بار گفت:نويد چرا ما با هم اصلا دعوامون نميشه يا اينکه جر و بحث نمي کنيم؟عجيب به نظر ميرسه نه!!؟![]()
»»»»» ادامه دارد...
...روزها می گذشت و من در همین حین که با ساحل دوست بودم،با یک نفر،بعد شد دو نفر و...دوست شدم.الان که یادم میوفته با خودم میگم چه دلیل داشت که با چند نفر در یک زمان باشم؟
»»»»» ادامه دارد...

همه چيز از وقتي که ديپلم گرفتم و براي کار به پاساژ قاءِم رفتم شروع شد.من تا اون موقع که هفده سالم بود با هيچ دختري دوست نشده بودم.سال 81 بود که توي يه مغازه اسباب بازي و عروسک فروشي کار ميکردم.من خيلي اين کارو دوست داشتم.فکر کنم اکثراً بدونين که محيط اونجا چه جوري باشه.چيزي نگذشت که من هم مثل فروشندگان اونجا شدم.يادمه که موهاي بلند و ريش گانز داشتم.براي اولين بار که با دختر دوست شدم اونجا بود.البته پيشنهاد دوستي از طرف دختر بود.تو مغازه بودم،دوستم صدام کرد،گفت:اين پاکت و اون دختره داد.گفتم کي؟سرم و آوردم بالا ديدم دو تا دختر يکمي اونطرف تر ايستادن و يکيشون با من باي باي کرد و بعد خنديد و رفت.پاکت و باز کردم،کارت پستال بود که داخلش يه شعر نوشته بود.دوباره فردا اومد مغازه و بعد کلّي صحبت،با هم دوست شديم.البته ساحل از من پنج سال بزرگتر بود.ناگفته نماند که من با قيافه اي که داشتم،خيلي بيشتر از سنّم نشون ميداد.دوستيمون ادامه پيدا کرد و من متوجّه شدم که با يه پسر ديگه دوست هست،ولي خيلي ازش ناراحت بود،آخه يه جورايي گول پسره رو خورده بود.همش گريه،شکايت و...هرچي ناراحتي داشت ميومد با من دردل ميکرد.شده بودم سنگ صبور اين بنده خدا و دلداريش ميدادم.
»»»»» ادامه دارد...
وقتي کلاسم تموم شد اومدم خونه.باد شديدي مي وزيد و برف ميومد.چون خونه مون به دانشگاه نزديکه،پياده ميام.تا رسيدم خونه صورتم از سرما ِسر شده بود.يه چاي داغ خوردم و وسايلامو جمع کردم و رفتم دانشگاه که با دوستام با سرويس به تهران بيام.هنوز برف ميومد.آخه فيروزکوه سردترين منطقه کشوره.هفت کيلومتر از فيروزکوه اومده بوديم که يکي از دوستام زنگيد به موبايل،گفت که جاده بسته شده و حالا حالاها نميرسيم تهران.به اين نتيجه رسيديم که همون جا از سرويس پياده بشيم و دوباره بريم فيروزکوه،آخه اونجا با دوستام خونه گرفتيم.بدون معطلي ماشين گيرمون اومد و برگشتيم.جاده ليز بازار بود.500 متر مونده بود که به ميدان اصلي فيروزکوه برسيم که تصادف شد و جاده بسته شد.پياده شديم؛از بارش برف صورتم خيس شد،از وسط جاده و بين ماشينها ميومديم.شده بوديم جوابگوي مردم،به همه ميگفتيم که جاده بسته شده.کلي ميخنديديم به...خيلي داشت خوش ميگذشت.الان که دارم اين متن رو تو دفترم يادداشت ميکنم ساعت 3:15 صبح جمعه هست و همه دوستام هم بيدارن.همه دارن ورق بازي ميکنن البته بازي 21،که وجود پول اونو گرمتر کرده.صداي موزيک هم ميادش.منم بهترين فرصت بود برام که اين لهظات رو ثبت کنم.براي دوستم اس ام اس اومد،اس ام اسو برام خوند،آخه با منم دوسته اوني که اس ام اسو دادش،يه جورايي به خودم اومدم از متن اس م اس.اون داشت تو اين ساعات با خدا رازو نياز ميکردو نماز شب ميخوند؛ولي ما اينجا داريم...از اينکه دوستايي دارم که يه وقتهايي يه تلنگري به آدم ميزنند،خيلي خدا رو شکر ميکنم.![]()
راستي کلي برف بازي کرديم،شده بوديم آدم برفيهاي متحرک.![]()
ميخوام با يه شعر شروع کنم که حرف دلمو ميگه/البته يه نفر خيلي اين شعرو دوست داره,اميدوارم ببينه که بخاطره اون و براي اون اين شعرو اينجا نوشتم.
نميدونم همزبونم که کدوم حرف تو رو آزرد
يا کدوم ترانه من,تو رو مثل گلي پژمرد
نميدونم,نميدونم که چي گفتم تو شنيدي
چه خطايي سر زد از من,که تو از من دل بريدي
اگه روزي تو نباشي,بين ما راهي نباشه
نميدونم که ميتوني عاشقي دوباره باشي
--------------------------------------------------------------------------------
راستش کلي حرف تو دلم هست که بايد بگم,بهترين فرصت رو اين ديدم که يه وبلاگ بسازم و حرفام به اينجا پناه بيارن.در نظر دارم که حرف هاي دل عاشقم,اتفاق هاي روزمره,خبرهاي جالب و البته جديد به همراه عکس هاي جذاب و هر مطلبي که عزيزان درخواست کنن,ارائه بدم.
| Design By : Night Skin |


