روزهای بدون تو را چگونه به حساب عمرم بیاورم !؟ عزیز من ... من بدون تــو چگونه معنا پیدا میکنم !! عزیز من ... × اولین باری بود که سریال "شهریار" میدیدم . نمیدونم قسمت چندم بود اما وقتی بیحال جلوی تی وی خوابیده بودم این صحنه جلب توجه کرد . شهریار با دسته گلی اومده بود سر قبر خانومش و دیالوگ بالا رو گفت . احساسم جوشید و سر رفت !! یاد تو افتادم ... با کلی فکر و توهمات فانتزی ! سریع نفس عمیق کشیدم... سخت بود آخه حبس شده بود نفسم تو سینه ! تو چه کردی با من ؟!! × از این فکرای آشفته ، از این حالی که من دارم ؛ از این لبخند مصنوعی که می سوزونه بیزارم .. × میم مثل مادر ؛ میدونی زبونم نمیتونه توصیفت کنه مادرم اما دلم بدجوری برات میتپه. تو که هستی انگار همه چیز سر جای خودش هست و دیگر جای نگرای نیست.. سهم تو بیش از خودم در دعاهایم هست ، شاید جبرانی برای یک قطره شیری شود که من را پر و بال دادی . نور را دیدم در صورتت بارها ، ایمان دارم به دستانت که برایم دعا میکنی . اصلا انگار زاده شده ای که فقط خوبی فرزندانت را بخواهی و غمخوارشون باشی . هرچه بگویم کم است . ناچیز است هر قدر که تو را ستایش کنم . روان میگویم که تو "مادرم" خدای روی زمینم هستی . همین! × آدمک ها از دور و پشت ویترین خیلی قشنگ هستن و خوب جلوه میدن خودشون رو جوری که بری نزدیک و تصمیم بگیری برای خودت داشته باشیشون . اما وقتی نزدیکشون میشی میفهمی که با جنس اصلی که تو ویترین بوده فرق دارن!! تردید میکنی که بخری یا .... دل چرکین هستی که کاش همون جنس توی ویترین رو میشد داشته باشم ... اما با ذهنیت اون پشت ویترینیه حس مالکیتت غلبه میکنه و میگیریش . یکم میگذره بازم دلت پیش اون جنس اصلیه هستش ؛ میری که پس بدی . اما دیگه دیر شده ! فروشنده بهت میگه : " جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه" ...!!.. احساسم ، دوست داشتنم ، تمام علاقه ام را درون کـ ـیسه زبـ الـ ه ای ؛ راس ساعت نـُـ ه بیرون گذاشتی مبادا که کار دستت بدهد!! حیف ...حیف ... تو ، لایق نبودی ! میدانی چرا ؟ آنقدر کور بودی که ندیدی .... آن رُفتـ گر در کـ ـیسه را باز کرد! فهمید این زبـ الـ ه نیست آنرا جدا گذاشت...!!.. " نـــویـــد " اُردیــ بهشت نود و یک × برای لینکی که پست قبل دادم از عزیزانی که همیشه هستن و کمک هاشون حمایت میکنه این برنامه هارو قدردانی میکنم و سپاسگذارم . و همینطور دوستان عزیزی که فقط با یک مسیج مبلغی را بحساب اینجا واریز کرد، دستان مهربانت را میبوسم . دوستان همیشه گفتم بازم میگم ؛ فقط یه کارت شارژ تلفن همراه کمتر استفاده کنید و یه بار اینجوری خرجش کنید . اینجا رو حتما بخونید دوباره . × دلم برات تنگ شده خواهری ... بغض دارم !از اونایی که خفه میکنه آدمو .. × من چشمامو میبندم ، تو با چشمات غوغا کن ... اما باز او میـــ ـرود او که بخواهد برود حتی نگاه من هم نمیــ تواند متوقفش کند ! میــ ـرود و آخرین فرصت از نگاهم را به تُهی بودن میــ کشاند .. گاهی آخرین فرصت ها معنی ندارند ..!!... × حسی که از هِدر قالبم گرفتم . به تاریخ "یک روز مانده به آخر فروردین" +باران ... یک منظره از پنجمین طبقه با پنچره ای باز و نسیمی که نوازش میکند صورتم را . صدای رعد و خش خش برگ ها ... باز هم نسیمی که بوی تو را میدهد ... شیشه از دلم با خبر است ! خیس میشود و تار میشود ... . نه قبول نیست ؛ تو اینهمه مامور داری تا دل من را تنگ کنی !! * اینجا یه حرکت قشنگ و پسندیده داره انجام میشه . من خودم شرکت میکنم. بُن بسـ ت دنیاست برای من آغوشَـــ ت . . . اولین باریست که هراسی ندارم بگویم بـه بُن بسـ ت رسیده ام " نــویــد - فروردین نود و یک " راستی اعمال قانون هم شدم :) طی یک سبقت و سرعت از تریلی نزدیک بود ماشینو ببرن پارکینگ و صد هزار تومن جریمه بشیم و ده نمره ی منفی تو سوابق گواهینامم ثبت بشه که بخاطر لطف آقا پلیسه که دوسته ماست و شبا هم بیداره فقط چهل هزار تومن قانون در حقمون اعمال شد ! :) یادمون باشه تو خوشی هــا همیشه غافل نشیم از یاد خدا . خدایا شکرت که لحظه های خوبی رو برایم خلق میکنی . میدانم تمام اینها حاصل اندیشه هایم و مهربانی توست ... منو در بافت قدیمی اصفهان ببینید :) × وقتی تـو نیستی جای دوتامون نفس میکشم .... اینجا رو بشنوید . × چـه ازدحامـی بـ ه پـا کرده ای در من همین تـــو ، یک نفر ... "فریبا عبدی" یک سال گذشت ...!! اشتباه نگیرید آگهی ختم نیستش ایندفعه گذر ِ عمر است .... با تمام خوبی ها و بدی ها ... شادی و غم ها ... خلاصه تمام مسائل مربوط به خودش گذشت . جمله ای که خیلی هامون به زبون میاریم : که چه زود تموم شد !! در آخرین لحظه های سال نود که شب از نیمه گذشته دوست داشتم بیدار باشم و کمی فکر کنم به یک سال که چطور گذشت ، دارم مینویسم . به جرأت میگم که سال نود یکی از بهترین سالهای زندگیم بوده و سپاس گذارم از پروردگارم که هرچه دارم از لطف و کرم اوست . احساس رضایت میکنم و خوشحالم که عمری که سپری شد بیهوده نبود . برای همین سال نود و یک رو با انرژی خیلی بیشتر شروع میکنم . از همه دوستای عزیزم که واقعا از صمیم قبل دوستون دارم تشکر میکنم که هیچوقت تنهام نذاشتین و همیشه همراه و قوت قلبی برام بودین . پس جا داره از دوستای گلم که اگر از من آزرده خاطر هستن حلالیت بطلبم . خیلی ساده هر آنچه که به صلاحتون هست رو از خدا میخوام براتون.آرزوی قبلی ِ من برایشما عزیزان این هست که تک تک لحظه های عمرتون از شادی لبریز بشه و همیشه احساس رضایت کنین از زندگی و سلامت باشید و آرامش رو دعوت کنید به زندگیتون . نوروز رو تبریک میگم به شما عزیزان و سروران . + خدایا حاجی فیروز هائیکه روشونو سیاه کردن تا بچه هاشونو شاد کنن به مراد دلشون برسون . هر کدوم از ما با نو شدن سال یه سری تصمیم ها میگیریم برای ادامه ی راهمون در سالی که پیش رو داریم . . . ++ مهم ترین تصمیمی که برای سال ۱۳۹۱ میگیرید چی هست ؟ * تا آخر ایام تعطیلات در سفر هستم . مهمان اصفهان و شیراز و بوشهر خواهم بود . * راستی من خدمت همه دوستای عزیزم که شماره هاشون رو داشتم پیامک تبریک دادم.اگه نرسیده به بزرگیه خودتون عفو بفرمائید . چه میشود بعد از نوشیدن !! هر کدام پیکی را روبروی خود میدیدیم.... به دو رنگ ! من همیشه سفید بودم و صادق ! اما تو .... تو را نمیدانم اما قرمزیه رنگ پیک تو مرا وسوسه کرد قبل از مست شدن ..... پیک اول را بسلامتیه خودت رفتم بالا که تا آخر دوام بیاوری ... پیک دوم را به عهده ی تو گذاشتم ! پیک سوم یادت کردم که نبودی اما همیشه مستی و مستانه بودنت یادمان هست .... چهارمین پیک را بسلامتی همه ی یار های عالم زدیم .... گرفته بودمان .... یا بی جنبگی از ما بود یا جنس اصل بود ! شاید هم ما و جنس هر دو بی جنبه بودیم !! یادم هست پنجمین پیک را زمانی که پیک قرمز رنگت را به پیک بی رنگم زدی ... صدای خنده .... گرمی دست ها ... نگاه های معنی دار .... حس هایی که پنهان میشدند !!! پیک ششم را همگی با هم نوش کردیم ... متحد شده بودیم تا از یاد ببریم غم ها را ... وقتی که تو رفتی .... پیک هفتم آخرین پیک بود ... به چوب حراج رفت وقتی من و تو خورده بودیم اما او با زرنگی نخورد و پیکش را می فروخت ! قیمت پیک چه بود ؟ یک بوسه ! مبلغی گزاف ! یا شاید ........ × بسلامتی هم پیک هام .
چگونه بشمرم روزهای بدون تو را ...؟
آخرین قطره های قلمم
نگاهم را که میــ چرخانم به سوی حرکتش ....

خـیـــــلی خوش گذشت . اصفهان هوا عالی بود . تا حالا از کوچه پس کوچه هائیش که بافت قدیمی داشت رو ندیده بودم .آخرش از پشت مسجد امام و بازارچه در اومدیم که تو میدون امام هستش . عکسهای قشنگی انداختم . همه کوچه ها کاه گلی بود با سبک معماری قدیمی . لذت میبردم و روحم جلا پیدا کرد . شیراز یک روز بودیم ؛ واقعا شلوغ بود ، شیراز رفتن تو عید اشتباهه . من کل شیراز رو رفتم حتی دوره هم کردم اما در زمانی غیر از عید واقعا دیدنی هستش و لطف گشتن داره . بی صبرانه عازم بوشهر شدم . به جرات میتونم بگم واقعا یک هفته ای که اونجا بودیم رو با کل مسافرت هائیکه رفتم عوض نمیکنم . واقعا خوش گذشت.... جاتون خالی بود . صبح تا ظهر یه برنامه و عصر تا شب هم یه برنامه برای تفریح داشتیم . خیلی شلوغ بود بوشهر . حاشیه لب ساحل نمیشد سوزن انداخت . چادر هائیکه کنار هم خودنمائی میکرد و دریائی که آرام برای همه دلبری میکرد ...


نگران و پر استرس ...

| Design By : Night Skin |
